سحر می گفت با گل بلبل مست
دلت با این دل بیچاره هم هست
مکن با عاشقانت بی وفایی
مده این روز و شبها را تو از دست
ندیدم از گل روی تو بهتر
که مهرت بر دل عشاق بنشست
«من از بیگانگان هرگز ننالم»
خبر داری دل از جور تو بشکست
تو خوشبختی که اندر گلستانی
مرا آتش ز بالا هست و از پست
تو خوشبختی که گل را می پرستند
نداری غم ز اندوه من مست
«اگر با ما سر یاری نداری»
بده با عاشقانت دست در دست
که خورشید از فراز آسمانها
نظر دارد به ذرات فرودست
من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه
من که با کوری و مهجوری خود سرگرمم
از چنین کور تو بینایی و دیدار مخواه
چشم بیمار تو بیمار نموده است مرا
غیر هذیان سخنی از من بیمار مخواه
با قلندر منشین گر که نشستی هرگز
حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه
مستم از باده ی عشق تو و از مست چنین
پند مردان جهان دیده و هشیار مخواه
عرض ادب واحترام وتبریک به مناسبت عیدنوروزبه شما دوست بزرگوارامیدوارم لحظات مبارک ومعنوی را دراین سال داشته باشین.ارادت
دوست ندیده من
با سلام و ادب
از پیام شما مسرور شدم
شعر زیبای شما را خواندم و لذت بردم
وبلاگ شما را خواهم دید و لینک خواهم کرد
به امید دیدار
ارادتمند شما