من از روز نخست آشنایی
بدانستم که تو گل بی وفایی
تو چشمت چاه ویل بی نهایت
ندارند عاشقان از آن رهایی
تو ابرویت به کوه قاف ماند
که هر مرغی بدانش نیست پایی
تو گیسویت چو شام می پرستان
که گمره می کند مرد خدایی
تو زلفت چون طناب دار پر پیچ
که جان گیرد ز هر اهل خطایی
دهانت آیت الکرسی عشاق
اگر لبهات جنبد بر دعایی
بگو با این همه حسن دل افروز
چرا ای بی وفا از ما جدایی؟
غلط گفتم که خورشید جهانتاب
نمی پوشد رخ از هر آشنایی