دیشب از فکر تو یک لحظه اگر چشم بخفت
به نظر آمد و هی رفت و مرا می آشفت
چشم عاشق کش او لنز حنایی زده بود
وای بر نرگس مستی که از امروز شکفت
ابروی همچو کمانش شده مثل نیزه!
ز تتو صاف و چنان تیز که دل را می سُفت
گیسوانی که سیاهی شب از رو می برد
ز بلوندیش کسی بود که تا صبح نخفت؟
زلف خم در خم او نیست خدایا چه شده؟
مدل کُپ زده بگذر تو از این گفت و شنفت
قد سروش چه بلندتر شده است از هر روز
کفش با پاشنه پا داشت و از ما بنهُفت؟!
جام می نیست به دستش کوکاکولاست عجب!
باید از مستی این آب سیه هیچ نگفت
یار هم بود همان یار گل اندام لطیف
پنجه در پنجه خورشید شما را می رُفت