یار من از بخت خوش مثل یکی حور بود
حُسن و ملاحت نگو خود مَه منظور بود
سایه اندام او سنگ به هم می شکست
نه به غلط گفتم او خوبتر از حور بود
شعر و غزل می سرود چونکه زبان می گشود
در صف نطقش هزار شاعر مشهور بود
شهد و عسل خوردم از کندوی کامش بسی
بس که به دور گلش گردش زنبور بود
زلف پریشان نکرد ٬ دست نیافشاند و پای
از بدِ این روزگار ٬ لعبت مستور بود
گاه که می دیدمش خوب به چشم دلم
در دل تنگ حجاب مرمری از نور بود
حوروشان روز و شب غبطه به او می خورند
بس که به خورشید کرد ناز ٬ که مغرور بود