سحرم بلبل سرگشته ز پرواز نشست
نغمه سرداد و دل جمله عشاق شکست
یا رب این غنچه نشکفته که در دامن ماست
به سلامت نگهش دار ز چشمی که بد است
تا برون آید از این تنگ حجابی که بر اوست
یادم آرد رخ زیبای تو در روز الست
چمن آراسته سازد به همه حسن و جمال
بلبلش تنگ در آغوش کشاند سرمست
غنچه بشکفت و به خوش باوری او خندید
گفت منشین تو به پای صنم تیغ به دست
بلبل اما خبرش بود ز نازیدن گل
گفت کم ناز کن ای گل اگر انصافت هست
غنچه بودی که به پای تو نشستم شب و روز
تا گزندی نرسد بر تو ز بالا و ز پست
گفت گل نازکنان : بلبل بی صبر و قرار
چو تو صد عاشق دلخسته در اطرافم هست
برو ای بلبل خوش لهجه دل از من بردار
هر که شد عاشق روی من از این بند نرست
بلبل از صحبت گل چهچهه سر داد که من
چون شوم بنده تو٬ بند نخواهم بگسست
این که بشنید دلش نرم شد و باز شکفت
شاد شد بلبل و بر شاخه او باز نشست
شیوه نازکشی از من عاشق آموز
بی می از جام گل روی تو گردیدم مست
آه خورشید عجب جای تو اینجا خالی است
من سرگشته چو بلبل شده ام باده پرست