سرزنش می کنند یارانم
که چرا اینچنین پریشانم؟
آتش عشق توست در جانم
زنده ام من چرا٬ نمی دانم!
گرم از آن آتشم در این سرما
طاقتم طاق شد٬ گلستانم
دارم از دوری تو می میرم
از سفر کردنم پشیمانم
چند روز است خنده های تو را
نشنیدم٬ بگو که خندانم!
کاش این چند روز آخر هم
در دمی بگذرد شتابانم
درد دل کن که گوش جان با توست
درد تو هر چه هست٬ بر جانم
در برم نیست چون گل اندامم
فصل پاییز شد بهارانم
بی تو گویا خدا هم اینجا نیست
رفته از دست دین و ایمانم
می کنم التماست ای خورشید
شب به خوابم بیا٬ نپیچانم!