سرزنش می کنند یارانم
که چرا اینچنین پریشانم؟
آتش عشق توست در جانم
زنده ام من چرا٬ نمی دانم!
گرم از آن آتشم در این سرما
طاقتم طاق شد٬ گلستانم
دارم از دوری تو می میرم
از سفر کردنم پشیمانم
چند روز است خنده های تو را
نشنیدم٬ بگو که خندانم!
کاش این چند روز آخر هم
در دمی بگذرد شتابانم
درد دل کن که گوش جان با توست
درد تو هر چه هست٬ بر جانم
در برم نیست چون گل اندامم
فصل پاییز شد بهارانم
بی تو گویا خدا هم اینجا نیست
رفته از دست دین و ایمانم
می کنم التماست ای خورشید
شب به خوابم بیا٬ نپیچانم!
لحظه ای نیست به یاد تو نباشم خورشید
دفتر خاطر من بی تو سفید است٬ سفید
دل بی طاقت من مشت زند بر سینه
به خیالش تو در آغوش منی عشق و امید
روی زیبای تو هر لحظه مرا در چشم است
کاین همه دشت دل انگیز به هر سوی ندید!
غم دوری تو آنگاه که می گیرد اوج
مرغ دل می پرد از شاخه این مجنون بید
کاش بودی و سر انگشت لطیفت می برد
چین اندوه ز روی منِ نشنیده نوید
کاش من بودم و با حرف قشنگی از نو
لب افسونگر تو از ته دل می خندید
کاش با معجزه ای فاصله مان کم می شد
یا که می رفت سفر ابر جدایی٬ خورشید
بی تو دنیا را بگردی هیچکس انگار نیست
حس خوب با تو بودن قابل تکرار نیست
بی تو می گیرد دلم ، هر جا که می بینم گلی
راه صحرا کو که جای من در این گلزار نیست
بی تو پاهایم ندارد نای رفتن در بهشت
کاش برگردم از این راهی که سوی یار نیست
از خیال روی تو چشمم نمی بیند ، چرا
در تمام شهر مه رویان یکی بیدار نیست؟
هر صدایی می رسد گویی صدای خوب توست
هر کجایی درد دل کن با دلم ، اغیار نیست
یاد تو از هر شرابی مست تر می سازدم
در دیاری که تو می دانی کسی هشیار نیست
بغض مرموزی گلویم می فشارد نازنین
فرصت جانم به قربان گفتنت انگار نیست
سایه گرمت بگستر بر سرم خورشیدوار
ابر چشمم بیش از اینش طاقت رگبار نیست
سحرم بلبل سرگشته ز پرواز نشست
نغمه سرداد و دل جمله عشاق شکست
یا رب این غنچه نشکفته که در دامن ماست
به سلامت نگهش دار ز چشمی که بد است
تا برون آید از این تنگ حجابی که بر اوست
یادم آرد رخ زیبای تو در روز الست
چمن آراسته سازد به همه حسن و جمال
بلبلش تنگ در آغوش کشاند سرمست
غنچه بشکفت و به خوش باوری او خندید
گفت منشین تو به پای صنم تیغ به دست
بلبل اما خبرش بود ز نازیدن گل
گفت کم ناز کن ای گل اگر انصافت هست
غنچه بودی که به پای تو نشستم شب و روز
تا گزندی نرسد بر تو ز بالا و ز پست
گفت گل نازکنان : بلبل بی صبر و قرار
چو تو صد عاشق دلخسته در اطرافم هست
برو ای بلبل خوش لهجه دل از من بردار
هر که شد عاشق روی من از این بند نرست
بلبل از صحبت گل چهچهه سر داد که من
چون شوم بنده تو٬ بند نخواهم بگسست
این که بشنید دلش نرم شد و باز شکفت
شاد شد بلبل و بر شاخه او باز نشست
شیوه نازکشی از من عاشق آموز
بی می از جام گل روی تو گردیدم مست
آه خورشید عجب جای تو اینجا خالی است
من سرگشته چو بلبل شده ام باده پرست
آهسته قدم گذار بر چشم ترم
شاید که خیال اوست اندر نظرم
آرام بیا به این دل نازک من
تا نشکند از صدای پای تو پرم
اندام گل از نگاه او ساخته اند
من غرق گلم تا که به او می نگرم
این ماه شب چارده یک شب با ماست
تا ماه دگر روی به روی که برم؟
دستم نرسد به جام آن باده ناب
مستم نکند از سر شب تا سحرم
ای خوبتر از لاله تو با کس منشین
تا خون نچکد هزار بار از جگرم
دشنام دهی٬ دعا به جان تو کنم
گر تیغ زنی٬ زمین گذارم سپرم
امروز بیا و یک نظر با ما باز
خورشید٬ که فرداست خیال سفرم