من اگر مهر و وفا نیست مرامم تو چرا ؟
سند جور و جفا خورده به نامم تو چرا ؟
من اگر مست و خراب گلم٬ از بلبل پرس
شبنم باده نمانده است به جامم تو چرا ؟
من اگر بی سر و سامانم و از یار جدا
قرعه بخت نیافتاده به نامم تو چرا ؟
من اگر عاشق چشمان خمار تو شدم
آهوی وحشی افتاده به دامم تو چرا ؟
من اگر سیل غمم دامن محبوب گرفت
اشکبار گنه صبحم و شامم تو چرا ؟
من اگر باز در ایام بهار عمرم
باد٬ عطر تو رساند به مشامم تو چرا ؟
طاقت و صبرم اگر شهره آفاق شده
عشقبازی رخت گشته حرامم تو چرا ؟
آه خورشید بیا شعر مرا نور بتاب
ناز کم کن٬ من اگر اهل کلامم تو چرا ؟
فریاد که در ملک ادب عشق حرام است
دل را بکن از سینه که بی عشق تمام است
اندوه شرف یافته بر شادی عجب نیست
خون گریه کن از غصه که ایام به کام است
آواز مخوان بلبل سرمست که در باغ
گل در قفس غنچه پژمرده به دام است
مطرب مزن این ساز که گوش شنوا نیست
برخیز و به ساز دگران رقص کدام است؟!
ساقی مده در دست من مست دگر جام
پستی شده سرمستی و در اوج مقام است
ای یار پریچهره ز من روی بپوشان
بر محرم دل دیدن موی تو حرام است!
با کس سخن از عشق مگو چون سخن راست
منسوخ شده ، دور دروغ از کف و بام است
خورشید به ظلمتکده مان نور بتابان
بی نور تو آزاد شدن فکرت خام است
تصور کن جهان را در شبی تاریک و ظلمانی
نه نوری و نه راهی و نه امیدی ٬ نه ایمانی
تصور کن که تنهایی تو را از پا درآورده
نه می بینی نه می فهمی نه گریانی نه خندانی
تصور کن جهان سرد است و یخبندان طولانی
تصور کن که از دنیا تو یک معنی نمی دانی
تصور کن در این ظلمت به ناگه ذره ای کوچک
به سویت گام بردارد به نرمی و گرانجانی
کمی نزدیکتر آن ذره زیبا و بارانی
نشیند بر سر بال دو زیباروی ربانی
فرود آرند او را بر زمین آرام و پنهانی
نشاندش درون خانه ای بس تنگ و جسمانی
نمی دانی که بعد از این هبوط نرم و روحانی
خدا را می توان حس کرد در قلبت به آسانی
زمین و آسمان در بطن تو آرام می گیرند
ملائک در کنارت بال و پر سایند و پیشانی
سپس آن ذره از جان تو جانی تازه می یابد
و مانند تو می گیرد به خود اندام انسانی
به پایان می رسد ایام تنهایی از این فرزند
به آخر می رسد ظلمت از این خورشید نورانی
خواستم دل بکنم از تو ولی باز نشد
دل به دریا بزنم ٬ یک قدم آغاز نشد
خواستم چشم ببندم به همه مه رویان
دیدم آن روی مه و چشم تو غماز ٬ نشد
خواستم دست بر آن موی چو ابریشم تو
نکشم دیگر و آن را نکنم ناز ٬ نشد
خواستم روزه شوم بوسه نگیرم ز لبت
ماه ابروی تو را دیدم و احراز نشد
خواستم غصه دلتنگی ات ای یار عزیز
نخورم ٬ شد دل تنگم به فغان باز ٬ نشد
خواستم رنگ رخم را کنم از سیلی سرخ
روی زردم بشد و محرم این راز نشد
خواستم با تو نگویم سخن از عشق ولی
سخن عشق تو آمد به صد آواز ٬ نشد
خواستی از دل من رخت ببندی خورشید
دل تو سوخت به حال من لجباز ٬ نشد
هر کجا باشم ٬ دلم پر می کشد پهلوی تو
حس غربت دارد این آواره ٬ جز در کوی تو
آهوی چشمم به هر سو می پرد بی اختیار
روی آرامش نبیند ٬ تا نبیند روی تو
عاشق فصل بهارم ٬ در میان فصل ها
چون ز هر سو می رساند بر مشامم بوی تو
من نمازم را به محراب تو می خوانم به عشق
چون اشارت می کند قبله نمایم ٬ سوی تو
از حجاب تن به تنگ آمد دلم ٬ ای دلفریب
می رسد روزی که دست من رسد بر موی تو؟
عالم و آدم به زیر سایه پر مهر توست
ساختند این آسمان را از خم ابروی تو
کوی و بوی و روی و موی و قوس ابرویت به جای
من اسیر دل شدم ٬ دل هم اسیر خوی تو
شهره شد خورشید از تابندگی در روزگار
روز و شب تا بندگی کردم رخ دلجوی تو